امروز93/2/26

جمعه است...

40روز مانده ب کنکوری که تمام سالهایه مدرسه بهش فکرمیکردم و برنامه داشتم براش...

قرار بود جز رتبه هایه برتر باشم

اما الان میگم فقظ قبول بشم!!!!

زیر10هزار بشم!!!

دراین حد!!!

خوب این روزها میگذره 

امیدوارم به خوبی بگذره

منظورم اینکه قابل تحمل باشه...

برام دعا کنین...

دوستتون دارم....................................

 

[ جمعه بیست و ششم اردیبهشت 1393 ] [ 11:37 ] [ hanie ]

[ ]

[ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392 ] [ 17:13 ] [ hanie ]

[ ]

صندوق پیام گوشیم پر از مخاطبای با معرفته...


Irancell


Pishvaz


Mosabeghe


بازم دمشون گرم روزی یه پیام خشکوخالی به آدم میدن....


مخاطبای مارو باش.......

[ چهارشنبه هفتم اسفند 1392 ] [ 10:9 ] [ zahra ]

[ ]


گرچه غمگینم ولی از عشق آرامم هنوز


عاشق و دلبسته و دلگیر از آن نامم هنوز


اشک در چشمم ـ تمنا در دلم درمانده ام


من نمی دانم چه خواهد شد سرانجامم هنوز...

[ پنجشنبه نوزدهم دی 1392 ] [ 22:4 ] [ hanie ]

[ ]


بعضی از دردها انقدر محکمند

که از دردشان فریاد می کشی

اما بعضی های دیگر انقدر محکم ترند

که از دردشان خفقان میگیری وسکوت میکنی

هیچ گاه سکوت نشان رضایت نیست شاید کسی دارد زیر دردهای محکم خفه میشود!!!

[ پنجشنبه نوزدهم دی 1392 ] [ 22:3 ] [ hanie ]

[ ]


ﻭﻗـﺘــــﯽ ” ﺧـــــﻮﺍﺏ ”


ﺑــــﺮﺍﯼِ ﻓــــﺮﺍﺭ ﺍﺯ ” ﺑﯿــــﺪﺍﺭﯼ ” ﺑـــﺎﺷـﺪ ,


ﯾﻌﻨــــــﯽ ” ﺗﻤــــــﺎﻡ ” ﺷــــــﺪﻩ
ﺍﯼ !

[ پنجشنبه نوزدهم دی 1392 ] [ 22:0 ] [ hanie ]

[ ]

خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی می‌کردند، کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه‌ای. اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه آن قدری گیرشان می‌آمد که فقط شکم‌شان را به سختی سیر کنند. اما یک سال بدون هیچ علتی، محصول کمی بیشتر از حد معمول بدست آمد، در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول بدست آوردند .....

زن کاتالوگ کهنه و خاک گرفته‌ای را بیرون کشید و ورق زد، همچنان که صفحات آن را یکی یکی ورق میزد افراد خانواده هم دورش جمع می‌شدند، بالاخره زن آینه‌ی بسیار زیبایی دید و به نظرش رسید که از همه چیز بهتر است. پیش از آن در خانه هرگز آینه‌ای نداشتند. از آنجایی‌که پول کافی برای خریدنش داشتند، زن آن را سفارش داد. یک هفته بعد وقتی در مزرعه سرگرم کار بودند مردی سوار بر اسب از راه رسید او بسته‌ای در دست داشت، و خانواده به استقبالش رفتند.

زن اولین کسی بود که بسته را باز کرد و خود را در آینه دید و جیغ زد: جک، تو همیشه می‌گفتی من زیبا هستم، من واقعآ زیبا هستم! مرد آینه را بدست گرفت و در آن نگاه کرد لبخندی زد و گفت: تو همیشه می‌گفتی که من خشن هستم ولی من جذاب هستم. نفر بعدی دختر کوچک‌شان بود که گفت: مامان، مامان، چشم‌های من شبیه توست. در این اثنا پسر کوچک‌شان که بسیار پر انرژی بود از راه رسید و آینه را قاپید او در چهار سالگی از قاطر لگد خورده بود و صورتش از ریخت افتاده بود، او فریاد زد: من زشتم ! من زشتم!

و در حالی که بشدت گریه می‌کرد به پدرش گفت: پدر، آیا من همیشه همین شکل بودم؟

ـ بله پسرم ، همیشه.

ـ با این حال تو مرا دوست داری؟

ـ بله پسرم، دوستت دارم!

ـ چرا؟ برای چه من را دوست داری؟

ـ چون مال من هستی!!!

و من هر روز صبح وقتی صادقانه به درونم نگاه می‌کنم و می‌بینم که زشت است، از خدا می‌پرسم آیا دوستم داری؟ و او همیشه مهربانانه جواب می‌دهد: بله !و وقتی از او می‌پرسم چرا دوستم داری؟ و او می‌گوید: چون مال من هستی...

[ پنجشنبه نوزدهم دی 1392 ] [ 21:55 ] [ hanie ]

[ ]

یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی "تـعطیــل است" و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت، باید به خودت استراحت بدهی، دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی، در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند، آن وقت با خودت بگویـیبگذار منتـظـر بمانند ...

[ پنجشنبه نوزدهم دی 1392 ] [ 21:45 ] [ hanie ]

[ ]


لبخند بزن


برآمدگی گونه هایت توان آن را دارد که


امید رفته را باز گرداند


گاه قوسی کوچک میتواند


معماری یک سازه را عوض کند...

[ پنجشنبه نوزدهم دی 1392 ] [ 21:33 ] [ hanie ]

[ ]


به سرآستین پاره کارگری که دیوارت را می‌چیند و به تو می‌گوید ارباب ،نخند!

به پسرکی که آدامس می‌فروشد و تو هرگز نمی‌خری ،نخند!

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می‌رود و شاید چندثانیه کوتاه معطلت کند ،نخند!

به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه پیراهنش جمع شده نخند!

به دستان پدرت،

به جارو کردن مادرت،

به همسایه‌ای که هر صبح نان سنگگ می‌گیرد،

به راننده ی چاق اتوبوس،

به رفتگری که در گرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد،

به راننده آژانسی که چرت می‌زند،

به پلیسی که سر چهارراه با کلاه صورتش را باد می‌زند،

به مجری نیمه شب رادیو،

به مردی که روی چهارپایه می‌رود تا شماره کنتور برقتان را بنویسد،

به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته و در کوچه‌ها جار می‌زند،

به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می‌ریزد،

به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی،

به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان،

به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،

به مردی که در خیابانی شلوغ ماشینش پنچرشده،

به مسافری که سوار تاکسی می‌شود و بلند سلام می‌گوید،

به فروشنده‌ای که به جای پول خرد به تو آدامس می‌دهد،

به زنی که با کیفی بر دوش به دستی نان دارد و به دستی چند کیسه میوه و سبزی،

به هول شدن همکلاسی‌ات پای تخته،

به مردی که در بانک از تو می‌خواهد برایش برگه ای پرکنی،

به اشتباه لفظی بازیگر نمایشی،

نخند....، نخند که دنیا ارزشش را ندارد که تو به خردترین

 چیزهای نابجای آدمهایی بخندی که هرگز نمیدانی

 چه دنیای بزرگ و پر دردسری دارند،

 آدمهایی که هرکدام برای خود و خانواده‌ای همه چیز و همه کسند،

 آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می‌کنند، 

بار می‌برند، بی خوابی می‌کشند، کهنه می‌پوشند، جار می‌زنند،

 سرما و گرما می‌کشند و گاهی خجالت هم می‌کشند، …

 خیلی ساده … نخند

دوست من! هرگز به آدمها نخند، خدا به این جسارت تو نمی خندد. اخم می‌کند




گرفته شده از وبلاگ:
http://www.rasoultalebi.blogfa.com/post-33.aspx

[ پنجشنبه نوزدهم دی 1392 ] [ 21:19 ] [ hanie ]

[ ]

باز ک ابری شد نگاهت

       بغضتم واسم عزیزه

            اما اشکاتو نگه دار

                    نذار اینجوری بریزه

                             حال من خ عجیبه

                               دوس دارم پیشم بشینی

                                           من نگاهت بکنم تا

                                                 تو چشمام عشقو بیبنی

                                                           بدجوری دیوونتم من

                                                                      فکرنکن این اعتراضه

                                                           همیشه نبودن تو

                                                 کرده این دلو کلافه

                                           میدونم فرقی نداره
 
                                 واست عاشق بودن من

                          میدونم واست یکی شد

                    بودن و نبودن من

          اولش گفتم ی حسه

     یا ی احترام ساده

اما بعد دیدم ی عشقه

           با تو اندازش زیاده



گرفته شده از وبلاگ سبا..................................

[ پنجشنبه نوزدهم دی 1392 ] [ 21:11 ] [ hanie ]

[ ]

خدایا!

من دلم قرصه!

کسی غیر از تو با من نیست

خیالت از زمین راحت، که حتی روز روشن نیست

کسی اینجا نمیبینه، که دنیا زیر چشماته

یه عمره یادمون رفته، زمین دار مکافاته

فراموشم شده گاهی، که این پایین چه ها کردم

که روزی باید از اینجا، بازم پیش تو برگردم

خدایا وقت برگشتن، یه کم با من مدارا کن

شنیدم گرمه آغوشت

اگه میشه منم جا کن...





گرفته شده از وبلاگ سبا جونم....

 

[ پنجشنبه نوزدهم دی 1392 ] [ 21:2 ] [ hanie ]

[ ]


دلت كه گرفته باشد...

شادترین آهنگ ها، برایت روضه خوانی میكنند

شلوغترین مكانها، تنهایی ات را به رُخَت می كشند

و شادترین روزها، برای تو غمگین ترین روزهاست

دلت كه گرفته باشد...
نقض میشود همه ی قانون ها

دل كجـــا... قانون كجـــا

مدتها طول میكشد تا خاك بگیرد خاطره های رنگارنگ

میگذاری تار شود این خاطره ها

اما یك خواب ِ ناغافل، گرد و خاك تمام خاطره ها را می گیرد !!

میشود مثل روز ِ اول

میشود خاطره های ناب

زخمها تازه میشود باز ...

[ چهارشنبه هجدهم دی 1392 ] [ 18:15 ] [ hanie ]

[ ]

اگر روزی رسیدی که من نبودم تمام وصیتم به تو این است:

"خوب بمـــــــــــــان"

از آن خوب هایی که من عاشقش بودم...

[ چهارشنبه هجدهم دی 1392 ] [ 18:13 ] [ hanie ]

[ ]

بعضی از اه ها را....

هرچقدر هم از ته دل بکشی

باز هم سینه ات خالی نمیشود...

امروز سینه ی من پر است از ان اه ها....

[ چهارشنبه هجدهم دی 1392 ] [ 17:23 ] [ hanie ]

[ ]


خـــــــــــدایا …


اينقدر تو خودم ريختم ،


که از سرمم گـذشــت…


دارم غـــــــرق ميشم …


دسـتت کــــــجاست!!!

[ چهارشنبه هجدهم دی 1392 ] [ 17:20 ] [ hanie ]

[ ]

ﺩﻟﻢ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺍﺕ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ
ﭼﻘﺪﺭ ﺍﻣﺸﺐ ﺣﺲ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻧﺒﻮﺩ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺻﺪﺍﯾﺖ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻢ ﻣﯽ پﯿﭽﺪ
و ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ :
“ﺟﺎﻧﻢ ﻣﺮﺍ ﺻﺪﺍ ﮐﺮﺩﯼ ؟”ﺩﻟﻢ ﺗﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﺻﺪﺍﯾﻢ ﮐن .وبازهم سه نقطه های بی پایان من....

[ چهارشنبه هجدهم دی 1392 ] [ 17:18 ] [ hanie ]

[ ]

تماشا کن این لحظه هایی روکه چشام دارن خسی میشن روبه روت

نشستم بگیرم بااین گریه هام جواب سوالامو ازاین سکوت

ببین روبه رویه تو زانو زدم نمیخوام بااین غصه ها سرکنم

نشستم همین جا ببینم تورو

ببینم تورو بلکه باورکنم

بااینکه کنارم نمیبینمت

بااینکه نمیخوای چیزی بگی

کنارتو آرامشی بامنه ک مشکوک میشم ب وابستگی

سرم رویه این خاک میمونه تا

نگی تویه گوشم بخشیدمت

شبیه همون لحظه هایی شدی ک هرشب تویه رویام میدیمت

ببین روبه رویه تو زانو زدم

نمیخوام بااین غصه هاسرکنم

نشستم همین جا ببینم تورو

ببینم تورو بلکه باورکنم

بااینکه کنارم نمیبینمت

بااینکه نمیخوای چیزی بگی

کنارتو آرامشی بامنه ک مشکوک میشم ب وابستگی.......................................






[ چهارشنبه هجدهم دی 1392 ] [ 12:24 ] [ hanie ]

[ ]


درخیالم تنها ب دنبال توام...
ب دنبال حضورت...
ب دنبال آغوشت..............



رفتنشو دیدم
خدافظی نکردم
امید داشتم بازم قلبش بزنه
بهم گفتن تموم شد..
اما باورنکردم
نخواستم ک باور کنم
بدنش سرد نبود
محبت وجودش هنوز گزمایی بود برایه دستاش..............
میدونم
بهم میرسیم....
درکوچه پس کوچه هایه خیالم هنوز جایه تو هست..........
در رویاهایه عاشقانه ام
در قال شب یلدایم...
در شروع پاییز کنارم بودی و در زمستان کجایی؟؟
بگذار من بیایم.......
این بار نوبت من است ک تو ناز کنی و من شیدا شوم..................
من هنوز منتظرم...
تو نمایی؟؟
مرا باخود ببر ای عشق نا فرجام من......................





دارم دیونه میشم
خدایا کاری کن.............................................. ..................

[ چهارشنبه هجدهم دی 1392 ] [ 12:12 ] [ hanie ]

[ ]

ای خدا

ای خدا

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

دیگه دنیا واسه من تاریک،زندگی کوره رهی باریک،آخر قصه ی من نزدیک

این منم از همه جاوامانده ازهمه مردم دنیا رانده رانده و خسته و تنها مانده

ای خدااااااااااااااااااااااااااا

ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

عشق بی غم تویه خونه خنده هایه بچگونه ب دلم شد آرزو...................

بازیه عمرمو باختم

آخه امیدی که ساختم عاقبت شد زیرو رو...................

تو برمن همی بیداد کردی

دل شاد مرا ناشاد کردی

شکستی درگلویم شوق آغوز

نصیبم ناله و فریاد کردی.................................

ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

دیگه دنیا واسه من تاریک زندگی کوره رهی بارک

آخرقصه من نزدیک

این منم ازهمه جا وامانده ازهمه مردم دنیا رانده

رانده و خسته و تنها مانده.............




[ چهارشنبه هجدهم دی 1392 ] [ 12:8 ] [ hanie ]

[ ]

وقتی که دیگر نبود،


من به بودنش نیازمند شدم.


وقتی که دیگر رفت،


من در انتظار آمدنش نشستم.


وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد،


من او را دوست داشتم.


وقتی که او تمام کرد،


من شروع کردم.


وقتی او تمام شد،


من آغاز شدم.


" و چه سخت است تنها متولد شدن،


مثل تنها زندگی کردن،


مثل تنها مردن! "


[ چهارشنبه هجدهم دی 1392 ] [ 11:55 ] [ hanie ]

[ ]

آرزوهایم خام ماندند...
رویاهایمان دست نخورده............
دیگر طاقت این روزهایه بی تو را ندارم...
میفهمی؟؟

ب خدا اشکی برام نمونده....................
فقط مونده یه رویا و خنده هایه بی هوااااااااااااااااااااااااااا
از خاطراتمون...
از بودن ها و
باور نکردن رفتنها...
مستی شده ام در این دوره
ک از شدت غم میخندم..........
لحظه ایی بعد بغض
من و این دنیا چگونه باهم کنار بیایم نمیدانم!!!

[ سه شنبه هفدهم دی 1392 ] [ 13:49 ] [ hanie ]

[ ]

زندگی در حال بارگیری است

لطفا صبر کنید …

سرعت خوشبختی بسیار کم است …

تا زندگی ات لود شود …

عمرت تمام شده …

[ یکشنبه پانزدهم دی 1392 ] [ 23:2 ] [ hanie ]

[ ]


  بسه زیاد رفتی

میشه برگردی؟؟

دلم برات تنگشده عشق من......................

ب خدا همونی شدم ک تو میخوای

بزرگ شدم

خانم شدم

شیطنتم کم شده

تازه میخوام بشم یه خانم آروم و بی صدا...........

بیا

خسته شدم ازتنهایی

از بی تو بودن

قرارمون این نبود ک برا همیشه بری

قرار بود همیشه همدمم باش

پشتم باشی

تکیه گاه محکمم باشی

دارم جون میدممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

ب خدا طاقت ندارم

دیونه میخواستی

دیونه شدمممممممممممممممممممم

توروخدا بسه برگرد.................

نگاه کن دارم گریه میکنم...

دارم فریاد میزنم...

برگرد..................................................................

دوست دارم هنووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

هنو جون میدم برا دیدنت

برا بودنت



[ یکشنبه پانزدهم دی 1392 ] [ 22:53 ] [ hanie ]

[ ]

با یک عالمه آرزو از خودم انتظار دارم ب تو برسم....


از اول هم آرزوهایم محال بودند....

[ یکشنبه نوزدهم آبان 1392 ] [ 0:23 ] [ hanie ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه